الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
91
شرح كفاية الأصول
نظر مصنّف ( و لعلّه . . . ) مصنّف مىگويد : اطّراد ، علامت حقيقت نيست ، چون در مجاز هم اطّراد هست ، و شايد اينكه گفتهاند عدم اطّراد ، علامت مجاز است ، به حسب « نوع » علاقه باشد كه در مجازها ذكر كردهاند « 1 » ، ولى اين كفايت نمىكند ، زيرا به حسب « صنف » علاقه در مجازها ، « اطّراد » هست . مثلا استعمال « أسد » به لحاظ نوع علاقه ( مشابهت ) اطّراد ندارد ، زيرا كثير الشعر ( كسى كه موى زيادى دارد ) و أبخر ( كسى كه دهانش بوى بد مىدهد ) با اينكه با أسد مشابهت دارد ، امّا اطلاق لفظ أسد بر آنها صحيح نيست . امّا به حسب « صنف » علاقه ( مثل : مشابهت در شجاعت ) اطّراد دارد ، زيرا « أسد » بر تمام كسانى كه شجاعند ، اطلاق مىشود و اين اطلاق ، شيوع و رواج زيادى دارد . بنابراين نمىتوان اطّراد را به عنوان علامت و نشانهء وضع دانست . همچنين است آيهء : وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ « 2 » . در اينجا قريه ، « محلّ » است و ساكنين آن ، « حالّ » ، و به لحاظ علاقهء « حال و محلّ » كلمه « اهل » حذف شده و فعل ، مجازا به قريه تعلّق گرفته است . در اين مجاز به لحاظ نوع علاقه ( علاقهء حالّ و محلّ ) اطّراد نيست ، زيرا نمىتوان در هر موردى كه حالّ و محلّ وجود دارد ، چنين استعمالى را تجويز كرد ( و لذا « اسأل البساط « 3 » » استعمال نمىشود ، با اينكه علاقه « حالّ و محل » در آن وجود دارد ) ولى به لحاظ صنف علاقه ( يعنى حال و محلّ در مثل قريه ) اطّراد دارد و لذا نسبت به تمام قريهها اين استعمال وجود دارد . خلاصه : چون در مجازها ، به خاطر لحاظ صنف علاقه ، اطّراد وجود دارد ، نمىتوان اطّراد را علامت حقيقت دانست ، زيرا مجازها هم مانند حقيقتها ، از اين جهت ، مطّردند . توجيه صاحب فصول ( و زيادة قيد . . . ) صاحب فصول براى آنكه از طرفى اطّراد را به عنوان راه سوّم تشخيص وضع ، معرّفى
--> ( 1 ) . مثل : علاقهء مشابهت ، علاقهء حالّ و محلّ و . . . ( عدّهاى ، علاقهها را به بيست و پنج مورد ، رساندهاند . ) ( 2 ) . يوسف ( 12 ) ، آيهء 82 . ( 3 ) . بساط « بكسر باء » به معناى گستردنى از قبيل فرش و مانند آن است . و بسط « بفتح باء » به معناى زمين وسيع هموار است ( هر دو معنى ، محلّ شاهد است ) .